همه چيز آنقدر بد بود كه فكر كردم بدون شك ديشب، آخرين شب است. نميدانم چرا ما سه تا اينجوري شده بوديم. من و مامان و الهه. و فضاي خانه چقدر سنگين بود. دلم ميخواست بزنم بيرون بس كه نميتوانستم تحملش كنم. الهه اصلن شام نخورد. من و مامان خورديم اما از روي اجبار. انگار فكر كرديم براي اينكه اين شب به پايان برسد حتمن بايد شام بخوريم. مامان حوصله نداشت شام درست كند. همان عدس پلوي ظهر را خورديم. من گفتم حالم خوب نيست حوصله ندارم و دراز كشيدم روي تختم. مامان هم همان جا جلوي تلويزيون دراز كشيده بود و حالش خوب نبود. الهه نشسته بود پاي كامپيوتر و هي غر ميزند. غرهاي تكراري ملال آور تمام ناشدني. دراز كشيده بودم كه يكهو ديدم درد سابق سرم دوباره شروع شده و دارد تير ميكشد. چشمهايم را كه ميبستم گوي كوچك حركت ميكرد توي سرم و روانيام ميكرد. حس كردم تب دارم. ميتوانستم بروم قرصي چيزي بخورم اما نرفتم. به همان دليلي كه هيچ وقت نميروم. دستها و پاهايم را چسبانده بودم به ديوار خنك كنارم و شرشر عرق ميريختم. نبي بهم اس ام اس ميزد. مريم هم. مريم ميخواست براي امروز باهام قرار بگذارد. گفتم ميخواهم بروم چند تا فيلم بدهم حامد. كافكا يا خانه هنرمندان؟گفت تو انتخاب كن. گفتم خانه. هرچند كه دلم ميخواست بروم كافكا. دلتنگ شدم. نبي نگرانم بود. گفتم نميتوانم بخوابم. دوست داشت بهش بگويم چرا. گفتم فكر كنم دارم سرما ميخورم. گفت دوست داشتي به جاي محمد من تهران بودم؟ گفتم بود و نبود محمد برايم فرقي نميكند.بودنش چیزی را تغییر نمی دهد. اينجا بودن تو جاي كسي را تنگ نميكرد. و ديدم كه واقعن چقدر دوست داشتم اينجا بود. چند سال ميشد كه براي تهران آمدنش برنامه ميريختيم؟ تا نيمههاي شب هي اساماس ميزد. حالم اصلن خوش نبود. در خواب و بيداري جوابش را ميدادم. ساعت ده روي تختم دراز كشيده بودم و حالا ساعت سه بود و هنوز بيدار بودم. خواب به چشمهايم نميآمد. هر چند دقيقه يكبار جهت سرم را عوض ميكردم. خيس عرق بودم و داشتم از سرما يخ ميزد. خودم را گذاشته بودم زير ملافه و پتو و تب داشتم. فكر كردم اگر امشب شب آخر باشد چه؟ هيچي! امروز كاري نداشتم جز اينكه صبح بلند شوم با مامان وسايل توي كمد ديواري را مرتب كنيم و بعدازظهر بروم مريم و باسط را ببينم و كتاب بخوانم و بروم حمام. چشمهايم را باز گذاشتم در حالي كه هميشه دوست داشتم با چشمهاي بسته بميرم.
چرا صدايم كردي؟ چرا؟
آتفه – چاردهم، تلخترين شب دي ماه
من فكر ميكردم ريدن رابطهي كاملن مستقيمي با خوردن دارد. اما امروز بهم ثابت شد كه واقعن هيچ چيزي توي اين دنيا با هيچ چيز ديگر رابطهي مستقيم ندارد. امروز صبح از گرسنهگي حالم بد شده بود. اما فقط يك ليوان چاي خوردم. و ديگر هيچ چيزي نخوردم. بعدازظهر هم داشتم از گرسنگي ميمردم اما رفتم كافكا قهوه خوردم و آنقدر سيگار كشيدم كه معده درد گرفتم. الان كه برميگشتم خانه داشتم از گرسنهگي و معدهدرد و پادرد ميمردم. مامان بهم زنگ زد گفت نان سنگك بخر. نميدانم چرا از صبح به ذهن خودم نرسيده بود كه چيزي بخورم و سير شوم. از نان سنگك هم به اندازهي يك لقمه خوردم و روزهايي بوده كه حتا اينها را هم نخوردهام اما زنده ماندهام. اين نه مهم است و نه عجيب. فقط غير طبيعي است كه آدمي كه در يك روز يك ليوان چاي، يك فنجان قهوه و يك گاز نان سنگك خورده در طول روز دوبرابر وزن خودش بريند جوري كه فكر كند چيزي نمانده تمام شود اصلن.
آتفه
لحظه ی دیدار نزدیک است...
آتفه - چارده دی
من نميفهمم كه بعضي از آدمها چرا اينقدر در آدم ته نشين ميشوند؟ مثلن همين وحيد.از آن دوستهايي بود كه آدم توي كوه پيدا ميكند و دوست داشتنياند. تقريبن دوسال پيش بود.ما بهش خسته نباشيد گفتيم و با هم دوست شديم. يكي دو ساعتي با هم جايي نشستيم و او بيمقدمه شروع كرد "مرا ببوس" را خواند. اولين بار بود كه اين آهنگ را ميشنيدم. بعدش با هم آمديم پايين و درست سر همان دوراهي كه باهم آشنا شده بوديم دست داديم و راه خودمان را گرفتيم و رفتيم. تنها چيزي كه از هم ميدانستيم اسمهايمان بود. حالا چي ميشود كه من هر چند وقت يكبار هوس ميكنم به ياد او "مرا ببوس" را گوش كنم؟ آدمهاي اينجوري،آدمهايي كه از هر دري حرف ميزني باهاشان و بعد بدون اينكه چيزي جر نامشان را بداني ازشان جدا ميشوي قاعدتن نبايد اين قدر در حافظهي آدم پررنگ بمانند. و يا مثلن همين علي دوست حامد كه هيچ چيزي ازش نميدانم و او را هم تنها يك بار در كوه ديدهام. چطور ميشود كه صدايش اينقدر در ذهنم پررنگ باشد كه حتا حالا كه وبلاگش را ميخوانم احساس ميكنم خودش است كه نشسته روبهرويم و دارد نگاهم ميكند و يادداشتش را ميخواند. و جالب است كه بعضي از آدمها درست برعكساند. دارم به عكسهاي تبريز نگاه ميكنم. عكسهايمان در ايلگلي. چند نفري ايستادهايم و همهمان داريم ميخنديم. من يك دستم را انداختهام دور گردن مريم و دست ديگرم را گذاشتهام پشت علي كه از پنج سال پيش دوستم است.نگاهش كه ميكنم آنقدر برايم غريبه است كه انگار يك نفر كه ما نميشناسيمش پريده كنار ما و با ما عكس يادگاري گرفته. اگر گاهي به اين عكسها نگاه نكنم اصلن فراموشش ميكنم. هيچ چيزي از او توي ذهن من نيست. صدايش، لحن حرف زدنش، چهرهاش، خاطرههايش. با اينكه زماني دوست صميميام بود. با اينكه روزهايي براي بيمارياش غصه ميخوردم. با اينكه هميشه به من محبت كرده است. همين ديگر. ميخواستم بگويم سر در نميآورم كه اثري از كسي توي ذهن ماندن به ويژگيهاي ذهن من ربط دارد يا ويژگيها آن طرف.
به اوضاع سابق برگشتم. همهي آنهايي كه من اين روزها باهاشان حرف ميزنم فهميدهاند كه من بار ديگر عاشق شدهام. حالا يا از وبلاگم، يا از حرفهايم يا از آرام بودنم. بعد من بايد دوباره براي همهشان توضيح دهم كه همه چيز اصلن از كجا شروع شد و حالا در كجاي كاريم. بعدش از من ميپرسند كه اسم طرف چيست. و من بهشان ميگويم. و آنها كمي مكث ميكنند و ميگويند فلان چیز نیست؟ من ميگويم نه! درست بر وزن آذين. و تعجب ميكنند و ميپرسند كه معناي اسمش چي است و يكجوري من را وادار ميكنند كه برايشان توضيح بدهم كه اسمش در واقع ایرانی نيست و از اين حرفها. خب اينها بد نيست. اما من با خودم فكر ميكنم نكند من از روي تنهايي بزرگم فكر ميكنم كه عاشق او شدهام؟ و اين از او نوشتنها، اين هوس ديدنش، اين با ديگران از او حرف زدنها باعث ميشود عادت كنم بهش. نميدانم اين خوب است يا نه. نميدانم بايد اين راه را ادامه بدهم يا نه. براي همين هي خودم را مجبور ميكنم كه بهشان بگويم هيچ اتفاقي نيفتاده است. و من فقط حس ميكنم كه كنار او آرامم و اين ميتواند مقدار خيلي خيلي زيادي تلقين باشد. يعني ميخواهم يك جوري بهشان بفهمانم كه هر بار با من حرف ميزنيد فقط از خودم حرف بزنيد. در مورد او از من سوال نپرسيد. بگذاريد باور نكنم كه وارد زندگيام شده است. بگذاريد همين طور دورادور دوستش داشته باشم و جايي باشد در جهان كه آرام باشد براي من تا هر وفت كه دلتنگ شدم سري بزنم به او و كنارش سيگاري بكشم. به خدا فقط همين را ميخواهم از اين رابطه اگر بگذارند.
ديشب براي دوربين لبخند زده بودم. اولش نفهميدم. بعد كه همه رفتند خانههايشان و من رفتم سراغ عكسها، ديدم من براي دوربين لبخند زدهام. و انگار كه مدتها باشد خودم را نديده باشم يكهو گفتم اه!من چقدر بزرگ شدم. و زوم كرده بودم روي چهرهي خودم كه نشسته بودم كنار مامان و داشتم ميخنديدم. واقعن ميخنديدم. يادم نيست درست موقع دويدن فرشته به سمت ما و يك دو سه گفتنش چي شده بود كه من زده بودم زير خنده. اما خوب معلوم بود كه اين، از آن خندههاي ساختگي براي دوربين نبود. خندهي واقعي بود.حالا ميگويم كه چرا اين خنده اين قدر برايم مهم است.
از روزي كه تصميم گرفتم ديگر موهايم را اطو نكشم و با موهاي فرفريام زندگي كنم آن چند تار موي سفيد را هم نديده بودم. امروز باز هوس موهاي صاف صاف،كشاندم جلوي آينه يكي دوساعتي و باز پيدايشان كردم. اين بار ناخودآگاه تصوير خودم در ميانسالي با موهايي كه هر روز سفيد و سفيد ميشود جلوي چشمم نيامد.فقط فكر كردم كه خب،من دارم زندگي ميكنم. ميگويم كه چرا اين زنده بودن يكهو برايم مهم شد.
ديروز را كه تولدم بود براي خودم عزا كردم. جواب تلفنها و اساماس ها را نميدانم. روز سگيام بود. همانهايي كه انتظار داشتم بهم زنگ بزنند زنگ زده بودند. و من جوابشان را نداده بودم. نه كه برايم مهم نباشند. فقط براي اينكه حوصله نداشتم. دلم نميخواست صداي من هميشه سرخوش را آنطوري بشنوند. خسته،بيحوصله،كلافه. حالا امروز رفتهام دانه دانه ميس كالهايم را نگاه ميكنم و ميخواهم بروم بهشان زنگ بزنم. نه كه حالا خسته و بيحوصله و كلافه نباشم. فقط فكر ميكنم شايد صداي آنها بتواند كمكي بهم بكند. مثل حرفهاي حامد كه حالم را بهتر كرد.هرچه باشند آنها تنها كساني هستند كه من دارم. بعضيهايي هم كه فكر ميكردم بهم زنگ ميزنند زنگ نزده بودند. بايد بروم بهشان زنگ بزنم براي اينكه دارم زندگي ميكنم و نبايد فراموش شوم.
ديروز حالم خوب نبود- و حالا هم نيست-براي اينكه پريشب، يعني شب تولدم بايد براي من اتفاقي ميافتاد كه نيفتاد. فكر نميكردم ديروز صبح از خواب بلند شوم. قرار بود بميرم. خودم اين قرار را با خودم گذاشته بودم و نشد. نشد كه شب تولدم بميرم و همه چيز تمام شود. براي همين ديروز صبح،چشمهايم را كه باز كردم و دوباره چشمم به چيزهايي افتاد كه شب قبلش فكر ميكردم براي آخرين بار است كه نگاهشان ميكنم حالم گرفته شد. امروز هم حالم گرفته شد. اوضاع با ديروز فرقي نكرده فقط فكر ميكنم حالا كه نشد همه چيز تمام شود، حالا كه هنوز بلدم بخندم،موهايم دارد سفيد ميشود، هديه ميگيرم، حالا كه ماهور ياد گرفته بگويد خاله، حالا كه بعضيها هنوز به يادم هستند، حالا كه جايي را پيدا كردهام كه آرامش جهان در آنجاست، حالا كه دارم عاشق ميشوم خب بايد زندگي كنم. حتا اگر چيزي من را به اين زندگي وصل نكند. شايد خودم بايد چيزهايي كه پيدا كنم كه من را به زندگي وصل كند. مثلن همين عشق، بايد مزه مزهاش كنم حتا اگر طعم گه بدهد. فكر ميكنم داروي زندگيام است.
لبخند زد، در را باز كرد، دستش را گذاشت روي كوله پشتيام و وارد شب ديماهم كرد. نگاهش كردم. از پلهها رفت بالا، كنار بقيه. خيلي دور شده بودم از او، كه ديدم عاشقش شدهام. همين طور راه ميرفتم تند و تند و پالتويم توي دستم بود. گرمم بود.دست هایم گرم بود حتا.
آن شب وارد كافه كه شدم تنهاي تنها نشسته بود و كتاب ميخواند.نور عجيبي بود. دوست داشتم بيشتر از آن پيشش بمانم، گفت نميمانيد؟ گفتم نه بايد بروم عجله دارم. عجلهاي هم نداشتم. همين كه آمدم بيرون از كافه نوشتم براي مريم: خداي من!چقدر خستهست. اس ام اسي كه هرگز نرسيد.
با تو از همه چيز گفتهام. دلت هرگز نخواست كه از گذشتهام بداني و چيزي نگفتم. اما از حالم با خبري. از گذر روزهايم برايت ميگويم، از تجربهها، رابطهها، آدمها. از روياها و خوابهايم زياد ميداني. خيابانهايي را كه دوست دارم ميشناسي، موسيقي مورد علاقهام را ميداني چيست، بعد از اين همه وقت خيلي چيزها را دربارهي من ميداني جز اينكه من، عاشقت هستم. چيزي بهت نگفتهام شايد براي اينكه فكر ميكنم ميداني تمام اينها با توست كه معنا ميشود. شايد براي اينكه فكر ميكنم ميداني تو اگر نبودي در گذشتهاي كه هرگز نخواستي ازش حرف بزنيم دفن ميشدم.
منتظرم باريدن برف را از توي گوي شيشهاي ورونيكاييام ببينم.
اين كه من نميدانم اين زن اصلن از كجا پيدايش شده و آمده افتاده توي زندگي من خوب است. از گذشتهاش هيچ چيز نميدانم. اصلن از حالش هم نميدانم. فقط تنهايياش را حس ميكنم و آرامشش را دوست دارم. نه ميتوانم با كسي ازش حرف بزنم و نه ميتوانم ازش بنويسم. خب اين كه بگويم دارد در من زندگي ميكند حرف بيسرو تهيست. اما براي خودم همين كافيست. گاهي اوقات حس ميكنم دارم او را زندگي ميكنم نه خودم را. نشستهام روي نيمكت پارك منتظر دوستم، يكهو حس ميكنم او هستم. زني سي و دو سه ساله، با موهايي بلند كم پشت. دستهاي كشيده،ابروهاي كوتاه و چشمان درشت. شيرجه ميزند توي آب استخر و تمام طول استخر را كرال شنا ميكند. و آن هياهوي عجيب زير آب ميپيچد توي سرم. و نفس ميگيرم و فوت ميكنم و نفس ميگيرم.نشستهام توي كافه دارم چاي ميخورم حس ميكنم او هستم كه دارد براي خودش سيبزميني سرخ ميكند و آواز ميخواند.صداي جلز و ولز روغن ميآيد و او بيهوده هي سيبزمينيها را هم ميزند. اين جور موقعها يكهو غمگين ميشوم. همين كه يكهو اوي تنها ميشوم و گاهي حتا بغضش را حس ميكنم غمگينم ميكند .نميتوانم آن جوري كه هست ازش بنويسم و اين كه من را به دنياي آرام خودش راه نميدهد عصبيام ميكند.
و به دی ماه سلامی دوباره خواهم داد